سرویس تاریخ «انتخاب»: اسدالله علم (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند – ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک)، یکی از مهمترین چهرههای سیاسی دوران محمدرضا شاه، وزیر دربار از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ و نخستوزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بود.
یادداشتهای اسدالله علم: واقعاً باید گفت: «و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید!» امروز شاهنشاه مصاحبه مطبوعاتی با مخبرین خارجی و داخلی راجع به مسأله نفت داشتند و بعد هم راجع به مسائل داخلی صحبت فرمودند. سه ساعت طول کشید. به قدری عالی بود واقعاً به قدری عالی بود که من ناچار آیه مبارکه «وان یکاد» را میخواندم.
«انتخاب» هر شب یادداشتهای روزنوشت علم را منتشر میکند.
۳ بهمن ۱۳۴۹: صبح شرفیاب شدم... باران در شیراز آمده است، خیال میکردم شاهنشاه خوشحال باشند [ولی]شاه را گرفته دیدم. غفلتاً فرمودند: ملت پفیوز! عرض کردم: چرا؟ فرمودند: این محکومین- کمونیستهای طرفدار چین - پس از ابلاغ حکم سرود خواندهاند. عرض کردمذ پس پفیوز نیستند. شاهنشاه خنده شان گرفت. فرمودند: پدر سوخته! عرض کردم: چرا ناراحت میشوید؟ یک اقلیتی هم کج فکر میکند، یا به اعتقاد ما کج فکر میکند، چه مانع دارد؟ اکثریت مردم ایران به خصوص طبقه متوسط شریف و نجیب است و شما را هم واقعاً حالا دوست میدارد. بعد مقدار زیادی در خصوص نطق فردای شاهنشاه و این که فرمودند تند خواهد بود - علیه نفتیها - [صحبت کردیم]. من عرض کردم اگر منطقی باشد از تند بودن مؤثرتر است. فرمودند: مگر من حرف غیر منطقی میزنم؟ عرض کردم استغفر الله باز هم شاهنشاه خنده شان گرفت.
بعد جلسه جشنها در پیشگاه شهبانو بود. سه ساعت طول کشید. هم وقت معظم لها و هم وقت ما تلف میشود، ولی من ناچار این جلسه را از جهت دفع ضرر میکنم، نه جلب منفعت. یعنی اگر نظر و دست شهبانو در کار نباشد بعد [چه کسی]میتواند جواب ایرادهای معظم لها را بدهد؟ وقتی خودشان تشریف داشتند دیگر ایرادی نخواهد بود. شهبانو زن جوان پر احساساتی هستند. هر کس حرفی بزند قدری تحت تأثیر قرار میگیرند. ما هم که دشمن و مدعی الی ماشاء الله داریم. کار پذیرایی از بیست پادشاه و پنجاه رئیس کشور کار کوچکی نیست آن هم اشخاصی که به دعوت ما آمدهاند، یعنی سوزن برداشتهایم و به پهلوی خودمان زدهایم. یک وقت هست بر حسب یک اتفاقی، مثلاً درگذشت دوگل رؤسای کشور ها، در یک جا جمع میشوند. هیچ کس انتظار پذیرایی ندارد، ولی وقتی با این طمطراق دعوت کردهای کار خیلی حساس میشود. این جا حکایت کوچکی میگویم. میخواستیم زمین بین اعضای دربار قسمت کنیم، با همه دقتی که کردیم، یک اشتباه در یک مورد شده بود، شهبانو آن قدر بر آشفتند که اصل کار را بر هم زدند، زیرا در آن یک مورد مدعیان که همه نوکرها بودند یقه درانی کردند. بعد خانه سازمانی در دربند برای کارکنان ساختیم. شهبانو فرمودند: تقسیم آن را خودم به عهده میگیرم، من خوشحال شدم. عرض کردم: چه بهتر آن قدر خلاف رویه رفتار شد که آن طرفش ناپیدا. یعنی یک قلم پنج آپارتمان را به نوکرهای خانم مادرشان لطف کردند که هیچ کدام یک سال هم سابقه خدمت در دربار ندارند. من البته گزارش را به شاهنشاه عرض کردم ولی استدعا کردم صدایش را در نیاورید. شاهنشاه هم قبول فرمودند. چه باید کرد؟ یک گذشتهایی لازم است. با این همه خلاف رویه که واقعاً ما نسبت به شهبانو انجام میدهیم باز هم این قدر صبر دارد، ملائکه است!..